خيال نكنيد ما نيستيم ها
نه هستيم و به قول شهراد پي سر خوبي هم هستم - به من مي گه تو پسر خوبي هستي!!!!![]()
ولي خيلي سرم شلوغه !
مي يام با دستي پر.....................
تا اونوقت دلم براي همتون اين قدر مي شه : .
آنچه شهراد می گوید :
شیر آهائویی : شیر کاکائوی ای
سیبزی اوقه : سبزی قرمه
هایفراسمار: هایپر استار
جدیداً یه می دونی ........ی ی ـ به همین کشداری - در اول اکثر جمله هاش می ذاره و همراه با قیافه فهیمی که به خودش می گیره بدجور آدم رو به خنده می اندازه ![]()
امروز ۱۲/۰۸/۱۳۸۸ هست
نه فکر نکنید مثل ۸/۸/۱۳۸۸ معروف هست!!!
امروز تولدم هست ولی باید بگم که اصلا خوشحال نیستم و حس خوبی هم ندارم.
دارم پیر می شم بدجور................! ![]()
حسرت روزهای گذشته و وقت های هدر داده جوونی و کلی آرزو و تصمیم برای آینده داشتن ولی ته دلت مطمئن نبودن از توانایی انجام آنها .................... اصلا احساس خوبی رو بهم نمی ده!
قشنگترین هدیه ام امسال شعر تولدت مبارک بود که شهراد به محض دیدن کیک توی یخچال برام خوند.
طبق معمول روی کانتر آشپزخونه نشسته بود و مثل یه مادر شوهر تک تک کارهای من رو زیر نظر داشت که یهو درب یخچال باز شد و کیک رو دید - برقی از چشمای شیطونت گذشت و شروع کرد به خوندن آهنگ تولدت مبارک کرد . وای ...................خیلی لذت بخش بود .....!
اندر احوالات این چند وقت این که از ۲۵ مهر مهد شهراد رو عوض کردم و توی این چند رو خداییش ازشون خیلی راضی هستم.
اوایل یه ماجرای جالبی هم داشتیم :
سه چهار روز اول هر روز پسرم با یک جای گاز کوچولو می اومد خونه و این نشون می داد که یکی قلدرتر از خودش پیدا شده...!![]()
بعد از پرس و جو بالاخره من با این قلدر خان روبرو شدم. فکر می کنید کی بود یا بهتره بگم چی بود؟
وای یک پسر فسقلی لاغر مردنی و زشت ولی فوق العاده با نمک که قدش به زور به شونه شهراد می رسید و نکته مهمتر این فسقلی یکی از چهارقلوهای شیطونی بود که با هم به مهد میان و خوب صد در صد به خاطر شرکت در جنگ های تن به تن تجربه بیشتری نسبت به شهراد من داشت. با دیدن اینها خیلی یاد مانا و مانیا و مامان چهارقلوها - چهاربهار و یک پاییز از دوست های خوب وب لاگیمون کردم.
خلاصه بعد از دیدن این چهارقلوهای شیطون اولین فکری که به ذهنم رسید حال و روز مادرشون بود و همون جا صبری جمیل براشون آرزو کردم.![]()
به غیر از این مساله که خدا رو شکر با مراقبت مربی دیگه حل شد باید بگم که همه چیز فعلا باب میل من و مخصوصا شهراد هست.
اخلاق فردی و طرز نگرش مدیر مهد رو خیلی دوست دارم- آدمی فوق العاده آروم و تا حدی بی خیال که سعی کرده محیط کار رو اول برای خودش بعد برای مربی ها و مهمتر از همه برای بچه ها دوستانه و آزاد کنه. می گم بی خیال برای اینکه بارها دیدم حتی وقتی این فسقلی ها به سراغ قفسه های مرتب شده کتاب یا اسباب بازی می رن و بهم می ریزن و هر چی دلشون می خواد بر می دارن و پرت و پلا می کنن خم به ابرو نمی یاره و فقط می خنده و قربون صدقشون می ره.
البته من از این قربون صدقه های تصنعی توی مهد قبلی زیاد دیده بود ولی راستش هیچ وقت نمی تونستم باورشون کنم. زمانی رو یادم می یاد که توی مهد قبلی می رفتم دنبال شهراد و وقتی از راه پله می آوردنش صدای ماچ کردن و قربون صدقه هاشون می اومد (توضیح اینکه اسفندماه این قربون صدقه ها بیشتر هم می شد) ولی وقتی بچه رو تحویل من می دادن مثل کوه آتشفشان عصبی و خسته بود........!![]()
همون طور که گفتم تعداد بچه ها توی مهد کم هست و به غیر از ساعت های خواب و آموزش اکثرا بیرون کلاس هستن و دقیقا مثل خونه می دون و بازی می کنن و خلاصه رهای رها هستن. این بسته نبودن محیط و داخل یک کلاس نبودن شدیدا توی روحیه شهراد تاثیر گذاشته - اگرچه هی بگی نگی شیطون تر هم شده ولی فوق العاده شاد تر و سرزنده تر شده!
دیروز رفتم مهد دنبالش بغلش کردم که بذارمش توی ماشین ولی چون دلش می خواست طبق معمول توی کوچه بدو بدو بکنه به من می گه : منو بزار زمین تو خسته ای ............!![]()
![]()
دو سه تایی شعر جدید یاد گرفته - بسم الله الرحمن رحیم و صلوات رو دست و پا شکسته می گه . احساساتش رو جدیدا خیلی خوب می گه - قیدها و زمان ها رو درست تر به کار می بره. عاشق سی دی هاش هست و با اینکه خیلی از این موضوع بدم می اومد اکثر شب ها ضمن نیگاه کردن کارتون خوابش می بره....![]()
با آرزوی شادی و سلامتی برای همگی ![]()
تا به حال توی زندگی تصمیمات بزرگ زیاد گرفتم و همیشه هم فکر می کردم این آخری دیگه از همه بزرگ تر هست.
اما باید اعتراف کنم که این بار علاوه بر بزرگترین بلکه سخت ترین تصمیم رو هم گرفتم .
بله ...............بالاخره مهد شهراد رو عوض کردم و اون مهد رو با تمام خاطرات بد و البته به ندرت خوبش ترک کردیم.
در مورد چرایی و چگونگی اش نمی خوام صحبتی کنم و چون فعلا شکایتم توی دستگاه مربوطه در حال انجام هست نمی خوام اسمی از مهد ببرم . فقط همین رو بگم که در تعجبم که این پول کثیف چقدر برای بعضی ها اهمیت داره! .................
نزدیک به دو سال از اون صبح سرد دی ماه -۲۲/۱۰/۱۳۸۶-که بغضم رو قورت دادم - زخم های دلم رو پنهون کردم و با چشمانی اشک بار شهراد رو به دستشون سپردم می گذره اما به جرات می تونم بگم که حتی یک روز من و شهراد با اینها بدون مشکل به سر نشد!

یکی عادت و دیگری امید به اصلاح وضعیت دلایلی بودن که باعث شدن ما ادامه بدیم و ادامه بدیم و امروز به اینجا برسیم. اما باید اعتراف کنم که عادت آفت زندگی هست!
بالاخره از شنبه مهد شهراد رو عوض کردم و فکر کنم بیشتر از اون خودم استرس و نگرانی داشتم
این چند وقت روزها که دنبال مهد بودم و شب ها هم خواب می دیدم که یک لیست از آدرس و شماره تلفن مهد ها توی دستم هست و دارم بهشون زنگ می زنم و. ...توی اداره هم کارم خیلی خیلی زیاد شده و خلاصه تمام اینها حسابی روح و روانم رو بهم ریخته.
مهد جدید شهراد مهد جدیدی نیست ولی از نظر ساختمانی تازه به این محل اومدن و بنای نوسازی داره.
بعلت تغییر مکان خوب خیلی از بچه هاش رو از دست داده و فعلا با حداقل تعداد داره کار می کنه که برای ما فعلا این یک مزیت حساب می شه
مورد بعدی که خیلی برام خوشایند بود این هست که از بگیر و ببند و مخفی کاری های مهد قبلی خبری نیست!
اونجا به هیچ عنوان با مربی ها در تماس نبودی - مدیر و مسئولین مهد به ندرت وقت داشتن و فقط می تونستی رابطینی رو که بچه ها رو تحویل می دن ببینی !
در طول روز فقط و فقط با دوربین می تونستی محیط بچه ها رو چک کنی و خلاصه تمام امور خیلی خیلی بسته اداره می شد. اجاره ورود حتی به اولین پاگرد مهد رو نداشتی !
در صورت تمایل باید بعد از ساعت اداری می رفتی و از محیط بازدید می کردی
ولی اینجا خوشبختانه از این پنهان کاری ها خبری نیست و هر چی هست همین هست که در ظاهر می بینی و چیزی برای پنهان کاری وجود نداره
دیروز روز اول بود وقتی رفتم دنبال شهراد گفتن خواب هست می خوای بیدارش کنیم ؟
که من جواب دادم نه - همین جا منتظر می مونم که با کمال تعجب دیدم به داخل دعوتم کردن.
توی اتاق مدیر نشتم - برام چای آوردن - این شهراد هم خیال بیدار شدن نداشت خلاصه نزدیک ساعت ۴ خودم رفتم توی اتاق خوابشون و بچم رو بیدار کردم
شاید این ها چیزهای پیش پا افتاده ای باشن اما برای من مادر - برای من که تمام تلاشم توی زندگی برای بچم هست چه چیزی بیشتر از این می تونه آرامش بخش باشه ؟
امیدوارم که قضاوت امروز من برخورد مسئولین این مهد همیشه همین باشه.
.این ها نوشته های من بود توی دو روز اول مهد رفتن شهراد:
۲۲/۱۰/۱۳۸۶
سلام مامان جان
الان كه دارم برات مي نويسم حدود 3 ساعت هست كه رفتي مهد و از من جداشدي.
بالاخره اون روزي كه همش ازش مي ترسيدم رسيد و مجبور شدم صبح زود تو رو به دست
غريبه هايي بدم كه هيچ نشاني از من را ندارند. نه بوي مادر و نه مهر مادر و نه ممي مادر.
تو را به خدا سپردم و در دستان مربي گذاشتم. اما گويي پاره اي از جگرم را از من جدا كردند.
بابا مثل هميشه ساكت بود ولي من اشك مي ريختم و تو بي خبر از همه جا در دستان سرد مربي مي خنديدي. مرد كوچك من گريه امانم نمي دهد كه بيش از اين برات بنويسم پس تو را به خداي بزرگ مي سپارم و براي سلامتي تو نوگل خودم دعا مي كنم.
به اميد ساعت 3 عزيز دلمممممممممممممممممم
۲۲/۱۰/۱۳۸۶
خوشمزه مامان
الان ساعت 12:30 هست . من 3 ساعت ديگه پيشت هستم. خدا كنه حريرت رو خورده باشي. خدا كنه سوپت رو بخوري - خدا كنه بخوابي- خدا كنه هواي ممي نكني. از صبح تا حالا ديونه شدم. از بس كه آخرين عكست رو كه امروز صبح گرفتم نگاه كردم. به بابا مي گم چشمات توي عكس نگرانه ولي اون ميگه نه ! واي خدا كه اين مردا چقدر دل گنده هستننننننننننننننننننننننننن. از صبح تا حالا 3 بار به مهدت زنگ زدم همش مي گن خوابيده . خوبه - داره بازي مي كنه . آخه ماماني كاش زبون داشتي و بهم مي گفتي كه راست مي گن يا نه؟ آخه عسلم تو كي ساعت 8:30 صبح خوابيدي كه اين بار دفعه دومت باشه؟ آخه كي بدون ممي مامان خوابيدي كه اين دفعه دومت باشه ؟ كي با اسباب بازي سرگرم شدي و بازي كردي كه اين دفعه دومت باشه.
ماماني دوستت دارم . مواظف خودت باش . خدا پشت و پناهت
۲۳/۱۰/۱۳۸۶
سلام خوشمزه مامان
نمي دونم الان توي مهد خوابيدي يا بيداري؟ اميدوارم كه خواب باشي چون صبح زود بيدارت كردم و كلي هم از اين موضوع ناراحت شدي ولي مثل هميشه با صبوري فقط بهم لبخند زدي .
اين معصوميت و صبوريت هست كه من رو ديووونه مي كنه. اي كاش داد مي زدي اي كاش گريه
مي كردي اي كاش به اين وضع مسخره اعتراض مي كردي .
ديروز خيلي سخت و بد بود . اولين روز جدايي من از تو. ولي عصر كه تحويلت گرفتم انگار يه دنيا رو بهم دادن. مخصوصاً وقتي توي پله ها تا من رو ديدي ذوق كردي و بهم خنديدي .
مامان فداي اون هر هر خنده هات خنده روي من.
خدا پشت و پناه تو و همه كوچولوهايي كه مثل تو مجبورن مهد برن.
سلام
دوستای گلی که از ف ی س ب و ک برام پیام می دید برای من این سایت
ف ی ل ت ر هست و نمی تونم به محبت هاتون پاسخ بدم.
اگر راهی - اسبابی - لوازمی برای دسترسی من به این سایت سراغ دارید یا بلدید یواشکی در گوشم بگید. دلم برای همه دوستای اونجا هم تنگ شده.


