تبليغاتX
پادشاه جوانمرد ما

پادشاه جوانمرد ما

خاطرات شهراد از اولین روز رفتن به مهد

سلامممممممم..........................

به همگی شما دوستای خوبم - دلم برای همتون تنگ تنگ شده بود.

می دونم که خیلی دیره ولی سال نو مبارک . امیدوارم که سالی پربرکت برای همه شما باشه

از ماه آذر گذشته تا همین امروز خیلی خیلی گرفتار بودم و هستم. خدا رو شکر مشکل خاصی نبود فقط تغییر محل کارم باعث ۱۰۰ برابر شدن حجم کارم شده و خلاصه بدجور گرفتارم کرده.

از پسرم بگم که حسابی بزرگ شده هم از نظر جسمی و هم از نظر عقلی

خوب حرف می زنه و جملاتی می گه که گاهی متعجبم می کنه

خودش غذاش رو می خوره- خودش لباس هاش رو می پوشه و به طور نرمال اکثر کارهای شخصیش رو در حد توان و جثه اش انجام می ده.

کوچکترین تغییری در وضعیت ظاهری من و خونه رو سریع می فهمه.

این تشخیص گاهی با اظهار نظر هم همراه هست. خیلی وقت ها در مورد لباس های من هم نظر می ده. و این اظهار نظر بعضی وقت ها به اصرار و در چند مورد به حد گریه تبدیل شده که مثلا این کفش رو در بیار و اون یکی رو بپوش یا این مانتو رو در بیار و نپوش .......! ماجرایی داریم خلاصه

در یک کلام این روزها اینقدر با وجودش احساس راحتی می کنم و اونقدر رابطه عاشقانه ای با هم برقرار کردیم که اول از همه دل بابایی رو کلی داریم می سوزونیم و ثانیا به برکات  وجود این نعمت الهی در زندگی مون پی بردم. از خدا می خوام به حق همین مهر و محبتی که بین ماست به هر کسی که آرزوی داشتن بچه داره عنایت کنه .

دعا کنید سرم خلوت شه تا بیشتر بتونم بهتون سر بزنم

به یاد همتون هستم

بای

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 فروردین1389ساعت 9:55  توسط مامان شهراد  | 

دل برای همه بدی ها و خوبی های این دنیای مجازی تنگ شده بود

سلام دوباره

به همه دوستان خوبم که با وجود این که روزهای زیادی بود این وب لاگ به روز نشده بود بازم بهم محبت داشتن و سر می زدن

از آذرماه وضعیت کاریم خیلی خیلی به هم ریخته و سرم شدیدا شلوغ شده

هیچ مشکل و ملالی نبود به جز دوری از همه شما دوستای خوب

روزها به همون ترتیب قبلی ولی شیرین تر می گذره

پسرک وب لاگ ما هم حسابی برای خودش مرد شده که مهمترین دلیلش اینکه مدت دو هفته هست که پروژه از پمپرز گیری ما پس از تلاش های بی وقفه خودم - مهد کودکی ها و مامان عزیزم به میمنت و مبارکی به ثمر نشست ......

توی حرف زدن و سر بردن که دیگه رو دست نداره. .... گاهی حرف هایی می زنه که چشمای خودم گرد می شه .

توی ژیمناستیک هم پیشرفت های خوبی کرده - ملق زدن رو یاد گرفته - باز کردن پاها را فکر کنم تا حدود ۱۰۰ درجه یا بیشتر انجام می ده ولی خوب فکر کنم تا ۱۸۰ درجه راه زیادی داریم

تقریبا اکثر مدل های ماشین رو می شناسه - ناگفته نمونه که مدل های تولید داخل رو -

خیلی از رنگ ها رو یاد گرفته : حتی بنفش و نقره ای و .....

بسم اله - صلوات و سوره کوثر رو از حفظ کرده

کماکان شیطون هست ولی این شیطنت ها قابل تحمل تر شده و چون آگاهانه انجام می گیره بیشتر به دل می شینه

 این خلاصه این چند ماه

انشای ما در اینجا به پایان می رسه

به خاطر این تاخیر همتون ما رو ببخشید

قول می دم  عکس هم بذارم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اسفند1388ساعت 9:9  توسط مامان شهراد  | 

خيال نكنيد ما نيستيم ها

نه هستيم و به قول شهراد پي سر خوبي هم هستم - به من مي گه تو پسر خوبي هستي!!!!

ولي خيلي سرم شلوغه !

مي يام با دستي پر.....................

تا اونوقت دلم براي همتون اين قدر مي شه : .

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آذر1388ساعت 9:21  توسط مامان شهراد  | 

بخوانید و لبخند بزنید

آنچه شهراد می گوید :

شیر آهائویی : شیر کاکائوی ای

سیبزی اوقه : سبزی قرمه

هایفراسمار: هایپر استار

جدیداً یه می دونی ........ی ی ـ به همین کشداری - در اول اکثر جمله هاش می ذاره و همراه با قیافه فهیمی که به خودش می گیره بدجور آدم رو به خنده می اندازه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 9:38  توسط مامان شهراد  | 

روز تولدم

امروز ۱۲/۰۸/۱۳۸۸ هست
نه فکر نکنید مثل ۸/۸/۱۳۸۸ معروف هست!!!
امروز تولدم هست ولی باید بگم که اصلا خوشحال نیستم و حس خوبی هم ندارم.
دارم پیر می شم بدجور................!
حسرت روزهای گذشته و وقت های هدر داده جوونی و کلی آرزو و تصمیم برای آینده داشتن ولی ته دلت مطمئن نبودن از توانایی انجام آنها .................... اصلا احساس خوبی رو بهم نمی ده!

قشنگترین هدیه ام امسال شعر تولدت مبارک بود که شهراد به محض دیدن کیک توی یخچال برام خوند.

طبق معمول روی کانتر آشپزخونه نشسته بود و مثل یه مادر شوهر تک تک کارهای من رو زیر نظر داشت که یهو درب یخچال باز شد و کیک رو دید - برقی از چشمای شیطونت گذشت و شروع کرد به خوندن آهنگ تولدت مبارک کرد . وای ...................خیلی لذت بخش بود .....!
اندر احوالات این چند وقت این که 
از ۲۵ مهر مهد شهراد رو عوض کردم و توی این چند رو خداییش ازشون خیلی راضی هستم.

اوایل یه ماجرای جالبی هم داشتیم :
سه چهار روز اول هر روز پسرم با یک جای گاز کوچولو می اومد خونه و این نشون می داد که یکی قلدرتر از خودش پیدا شده...!
بعد از پرس و جو بالاخره من با این قلدر خان روبرو شدم. فکر می کنید کی بود یا بهتره بگم چی بود؟

وای یک پسر فسقلی لاغر مردنی و زشت ولی فوق العاده با نمک که قدش به زور به شونه شهراد می رسید و نکته مهمتر این فسقلی یکی از چهارقلوهای شیطونی بود که با هم به مهد میان و خوب صد در صد به خاطر شرکت در جنگ های تن به تن تجربه بیشتری نسبت به شهراد من داشت. با دیدن اینها خیلی یاد مانا و مانیا و مامان چهارقلوها - چهاربهار و یک پاییز از دوست های خوب وب لاگیمون کردم.
خلاصه بعد از دیدن این چهارقلوهای شیطون اولین فکری که به ذهنم رسید حال و روز مادرشون بود و همون جا صبری جمیل براشون آرزو کردم.

به غیر از این مساله که خدا رو شکر با مراقبت مربی دیگه حل شد باید بگم که همه چیز فعلا باب میل من و مخصوصا شهراد هست.

اخلاق فردی و طرز نگرش مدیر مهد رو خیلی دوست دارم- آدمی فوق العاده آروم و تا حدی بی خیال که سعی کرده محیط کار رو اول برای خودش بعد برای مربی ها و مهمتر از همه برای بچه ها دوستانه و آزاد کنه. می گم بی خیال برای اینکه بارها دیدم حتی وقتی این فسقلی ها به سراغ قفسه های مرتب شده کتاب یا اسباب بازی می رن و بهم می ریزن و هر چی دلشون می خواد بر می دارن و پرت و پلا می کنن خم به ابرو نمی یاره و فقط می خنده و قربون صدقشون می ره.
البته من از این قربون صدقه های تصنعی توی مهد قبلی زیاد دیده بود ولی راستش هیچ وقت نمی تونستم باورشون کنم. زمانی رو یادم می یاد که توی مهد قبلی می رفتم دنبال شهراد و وقتی از راه پله می آوردنش صدای ماچ کردن و قربون صدقه هاشون می اومد (توضیح اینکه اسفندماه این قربون صدقه ها بیشتر هم می شد) ولی وقتی بچه رو تحویل من می دادن مثل کوه آتشفشان عصبی و خسته بود........!

همون طور که گفتم تعداد بچه ها توی مهد کم هست و به غیر از ساعت های خواب و آموزش اکثرا بیرون کلاس هستن و دقیقا مثل خونه می دون و بازی می کنن و خلاصه رهای رها هستن. این بسته نبودن محیط و داخل یک کلاس نبودن شدیدا توی روحیه شهراد تاثیر گذاشته - اگرچه هی بگی نگی شیطون تر هم شده ولی فوق العاده شاد تر و سرزنده تر شده!

دیروز رفتم مهد دنبالش بغلش کردم که بذارمش توی ماشین ولی چون دلش می خواست طبق معمول توی کوچه بدو بدو بکنه به من می گه : منو بزار زمین تو خسته ای ............!

دو سه تایی شعر جدید یاد گرفته - بسم الله الرحمن رحیم و صلوات رو دست و پا شکسته می گه . احساساتش رو جدیدا خیلی خوب می گه - قیدها و زمان ها رو درست تر به کار می بره.  عاشق سی دی هاش هست و با اینکه خیلی از این موضوع بدم می اومد اکثر شب ها ضمن نیگاه کردن کارتون خوابش می بره....

با آرزوی شادی و سلامتی برای همگی

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 10:22  توسط مامان شهراد  |